فروپاشی هنر و مسئله شر _ بخش دهم

با پوزش از وقفه پیش آمده......بخش نهم را فعلن "گم" کرده ام.....تا بعد....

 

رفتار شناسی مرگ به ما می آموزد که مرگ با در هم کوبیدن و پاشاندن بخش قابل رویت و آنچه که ما به نام ماده می شناسیم که از طریق نشانه ها قابل درک و آنالیز است ما را دچار وضعیتی می کند که در آن اندوه ، حس فقدان و گونه ای از دست رفتگی همیشگی که در نهایت گریبان ما را هم می گیرد ، با یاری جستن از آنچه که در خود آگاهی ما روی می دهد و نهایتن به گونه ای مرموز آنچه در ناهشیار ما در جریان است باعث پیدایش وضعیتی در رفتار می شود که علاوه بر خود مرگ ، انسان به عنوان خالق مرگ و کسی که نسبت به مرگ واکنش نشان می دهد را هم تحت تاثیر القائات و موارد تحمیلی حاصل از تجربه زیستن را هم وارد محیط می کند که قابل تجزیه به ماده – روح و شناخته و ناشناخته است. در صورتی که شناختن زندگی برای ما بسیار مشکل و تقریبا غیر قابل انجام است چگونه می توان از مرگ به شناختی عمیق و ... باور پذیر رسید . آیا اساسن این زندگی است که به ما به عنوان موجوداتی ذی شعور و تحلیل گر معنا می دهد و باعث می شود در خلال این جریان به باور پذیری مرگ برسیم یا فکر کردن به مرگ است که باعث معنا دهی به مقوله زندگی می شود؟! و آیا چقدر ما به عنوان متفکر تعلیم یافته و نه بالفطره حاضریم بپذیریم که نسبت به جهان زندگی و جهان مرگ و جهان پس از مرگ قادر به رسیدن به نتیجه مطلق نیستیم؟ و مهمتر اینکه چگونه
می توان با مرگ رفتاری داشت که در شان یک هنرمند بزرگ است؟
یعنی اینکه مرگ به عنوان مهمترین و تاثیر گذار ترین هنرمند چگونه می تواند به جایگاهی برسد که ما می توانیم با در نظر گرفتن آن به آن جایگاه رسیده باشیم؟
مرگ با در نظر گرفتن سویه غیر قابل تحلیل زندگی و وارد شدن در جریان روزمره ای که بخش وسیعی از افکار روزانه ما را به خود اختصاص داده و همچنین عینیت بخشیدن به "پایان" و "مفهوم " پایانگی "تبدیل به گونه ای" عامل روایت" instance racontante
می شود که هرگز راوی زمان های مرده نیست. چرا که مرگ هرگز با مرگ قابل درک نمی شود و تنها با روایت بخش هایی که در جریان اکتیواسیون و باز فعال هایی که در برگیرنده شعور حاصل از زایش زمانی در شرف وقوع اند نمادهای قابل تحلیل را وارد آگاهی می کند و بدون توجه به خودش که شاید بارزترین کاری است که می توانسته انجام دهد دست به لو دادن رازهایی می زند که پس از خودش کارایی چندانی برای مشاهده گران نخواهد داشت. او با ایجاد روابطی که بیشتر در ابتدا روابطی "همزمانی" هستند یعنی به نمایش گذاردن یک خیابان ، سپس ، شهری که خیابان در ان واقع است و بعد کسی که اداره آن شهر را برعهده دارد با در نظر گرفتن زنجیره ترتیب زمانی و توصیف تدریجی واقعه، و ایجاد نوعی احساس اندوه ناشی از مفهوم "پایان" و دامن زدن به ورایت این زنجیره تبدیل به "ابژه بد" می شود که سوژه یا انسان تماشاگر می خواهد به هر طریق ممکن از آن بپرهیزد و با فکر نکردن به آن و ایجاد فضایی دلنشین نقش "پایان" دهی که برایش در نظر گرفته شده را ضمن کمرنگ کردن با برقراری نظام سوژه رویا پرداز آن را مبدل به اتفاق خوب کرده و شاعر سکوت شود تا روای اتفاق .
هنر بزرگ مرگ، در واقع به نمایش گذاشتن آن بخشی از واقعیت است که ضمن ایجاد حس پایان در وجود آدمی ، موجد برقراری نظامی از تصمیمات خیر و شری در مراحل گوناگون زندگی می شود، چرا که بدون حضور مرگ هیچگونه خیر یا شری نیز نمی توانست وجود داشته باشد. میرایی و نامیرایی هر مفهومی هم با در نظر گرفتن امکان زمان سنجی و دادن فرصت به تجربیاتی که باعث برقراری نظم در طی مراحل تصمیم گیری می شوند ، سبب زایش پی در پی دریافت های فرا مادی از آن بخشی از شناخت می شوند که بیشتر عامل گمراهی و سردرگمی هر یک از ما را نسبت به موضوع شناسایی و مفاهیمی که ذاتا از حیطه شناخت خارجند باعث می شود این عوامل تحت تاثیر تجربیات معنوی هر یک از ما در برابر آن امری که به دست آمدنی نیست در مفهوم زمانیت استحاله شده و با برقراری نظم مصنوعی و ایجاد روابط گورستانی در بطن زبان ایجاد کننده گونه ای trend یا روند زبانی خاموش می شود.
این روند علاوه بر تمرکز روی بخش های غیر قابل توضیح سکوت و اینکه این سکوت و رابطه گورستانی تاچه اندازه می تواند و باید شکل دهنده شخصیت هنری یک عامل توضیح دهنده ، مرگ باشد با فرار از موقعیت دال گرسنگی و صرف شی بودن، در تلاش است تا ضمن پایه گذاری جهانی بر مبنای شاخصه های غیر قابل تعریف مرگ ایجاد کننده ترسی همراه با حالات خوش و خلسه به دلیل وجود "اندوه" در عالم باشد که این "اندوه " چگونه می تواند در شکل دهی و انسجام بخشی به پاره های فکری یک سوژه موثر باشد و همچنان که آن را تحت تاثیر قرار می دهد خالق گونه ای نوین از طرز "مشاهده " نسبت به دریافت فکری خالص و
بی دغدغه از تقابل تاریخی مرگ و زندگی شود. مرگ بهتر است یا زندگی ؟ این پرسشی است که "مرگ" ضمن حرکت کردن به سمت تعریف خود و روشن کردن گوشه های تاریک مرتبط با خود به آن پاسخ خواهد داد، اما این پاسخ بستگی به چگونگی این حرکت در ذهن مشاهده گر دارد و اینکه این ذهن تا چه حد آماده پذیرش واقعیات بر مبنای شواهد استدلالی مبتنی بر واقعیت است نه استدلالات مبتنی بر پیش فرض های مکتبی . بسیاری از مذاهب ضمن توضیح مرگ و ارائه نسخه برای پیشبرد زندگی از روشنی مرگ و جهان پس از مرگ سخن می گویند که این خود عاملی می شود در جهت دستیابی و توقف ذهن توده در برابر پرسشگری و به حرکت در آوردن چرخ های پرسش."مرگ" در واقع آنچه را که ما به نام هنر مرگ آوری
می شناسیم نشات گرفته از تعلیمی است که مرگ را نوعی زندگی می داند و اینکه این مفهوم کلی هیچ نقشی در تغییر قضا و قدر نخواهد داشت. البته این بحث و چگونگی تاثیر آن بر هنر بسیار گسترده است اما در اشاره ای کوتاه باید گفت که ما یا به مرگ می اندیشیم که در آن صورت ، بیشتر به واقعیت نزدیک خواهیم شد یا اصلا نمی اندیشیم که این خود فرار از واقعیت است و یا در اثر اندیشیدن و ازروی آگاهی مرگ و هم زندگی برای ما به یک اندازه خنده آور و غیر قابل تعریف می شوند که در این صورت به جایی می رسیم که مثلا "بکت "  به آن رسیده بود. یعنی خاموشی بودا و حل شدن در سکوت. به عبارتی مرگ همچنان که به عنوان پرسشی بزرگ مطرح است دوشادوش ما زندگی می کند و تا لحظه مردن همراه ماست و جالب این است که مرگ هر انسان در لحظه مردن همراه او می میرد  و دقیقا برای همین است که مفهوم می یابد . پس وضوح مرگ را باید فراموش کرد چرا که "بزرگترین اسرار مرگ است".

پا نوشت:

 

[1]- ساموئل بکت نویسنده ایرلندی.

[1]- سخنی از علی پیشوای شیعیان.. 

 

ادامه دارد

 

/ 5 نظر / 50 بازدید
سحر

سلام گل من خوبی روزت بخیر امیدوارم تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشی ..وبلاگ قشنگ و پرمحتوایی داری وقت کردی به کلبه منم یه سربزن درضمن یه سری فیلم و برنامه بالای صفحه گذاشتم فقط کافی روش کلیک کنی..اگه دوس نداشتی بگو یه سری دیگه برات بزارم...بی صبرانه منتظر قدمهای سبزی هستم که به کلبم صفا بده...منتظر تو آبجی سحر[گل]

زهرا رفیعی

سلام بعد از اینهمه امتحان هنوز مانده حالا که آتش در سرم می سوزد انگار به روزم با یک پست پر شعر ازاینکه مرا می خوانید متشکرم

انجمن مجازی ایران.نقد شعر معاصر

با سلام . بیست و هفمین جلسه ی انجمن مجازی تشکیل می شود. موضوع: نقد اشعار فدرس ساروی. از حضور شما فرهیخته ی گرامی در جمع مان خرسند خواهیم شد.

فدرس ساروی

اگر قوانین حاکم بر کلیت متن را در اختیار نداشته باشیم متن کشف نشده باقی می ماند ، کلید این است . با ترجمه ی مصاحبه ای از ژاک لکان فیلسوف و روانکاو فرانسوی به روزم ...